خرید بک لینک

هـر روز و شب چشــــم انتظار روز پـرواز

هشتم که میآید دلم یاد بهشت است

+صوت(منتظر یه اشارم ...دلمو زیارت بیارم...)

+ السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

+ هشتم ماه مبارک رمضان

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: سه شنبه 17 تير 1399 ساعت: 0:43

سلام الان که بیش از نیمی از ماه رمضان گذشته احتمالا بسیاریتون کم کم توی ذهنتون یه لیست شکل گرفته یه لیست از کارهایی که نباید میکردید و میخواهید با خدا دربارهاش قرار و مدار بگذارید یه لیست از کارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: سه شنبه 17 تير 1399 ساعت: 0:43

من یادم نمیxadرود! یک خانمی در یکی از این کوچه گردیxad های ما، که زمستان هم بود، سرد بود، این را یادم نمیxadرود! یک پیرزنی خودش را به ما رساند گفت آقا آقا! یک دقیقه بایست بایست. ایستادم و خانه رفت و آمد دیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: سه شنبه 17 تير 1399 ساعت: 0:43

اگه دنبال فرصت هستید دریابید این ماه رو و برای ما هم دعا کنید

پ ن:

قبلا برا همتون دعا کردم؛)

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 9:08

آهسته قدم بزن خدا می داند

جامانـده دلی به زیر پایت زائــر

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:29

این روزها برخی می پرسن رهبری تا کجا قرار با این شیوه حمایتی جلو بره ساختارها مگه چقدر مهم ان درد مردم رو مگر نمی بینه تاریخ میگه ولی جامعه تا گودی قتلگاه میره فقط برای اینکه حجت تامه باشه برای اون نسلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:29

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:29

اذان گفت. نمازخونه رو پیدا کردم. هنوز کسی نیومده بود به غیر از دو نفر که روبروی من به دیوار تکیه دادهبودند. یکیشون روحانی جوانی بود با ریش کم پشت و خرمایی. رفتم جلوش روی پنجه پا نشستم و پرسیدم حاجآادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: چهارشنبه 18 ارديبهشت 1398 ساعت: 18:07

ای گریه ی شب های مناجات من از تولبخند تو آیین دعای همه ی ما تنها نه من از یاد تو در سوز و گدازم پیچیده در این کوه صدای همه ی ما ای ابر اگر از خانه ی آن یار گذشتی با گریه بزن بوسه به جای همه ی ما ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 23:41

آن شب که ای مه من، دستم به دستت افتاد

انگشت کوچکت را، ای کاش میگرفتم

پن:

آیا کسی نائبالزیاره آرزومندان بارگاهش خواهد بود



برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 23:41

پنجم بلیت هواپیما گرفته بود که برگرده سر کار، به خاطر شرایط جوی لغو شد بلیت اتوبوس گرفت اونم لغو شد امروز اومد، بهش گفتم دیوونه آخه کی ۱۳ به در میاد سر کار  اما جعبه شکلات و عطر خوشبویی که زده بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 23:41

توی حرم حضرت زینب نشسته بودیم بهش گفتم یادته بابات گفت براش چه دعایی کنی

گفت آره

گفتم خب دعا نمیکنی

گفت خدایا بابام شهید شه

گفتم بابات شهید شد

گفت الان شهید شد

گفتم آره

گفت نمیشد دو سه روز دیگه شهید بشه تا یه بار دیگه ببینمش

چیزی نگفتم

خودش ادامه داد

حالافهمیدم چرا بابام پرچم حضرت رقیه رو داد من به جاش ببرم هیئت

و سربندی هم که توی سوریه به پیشانی می بست به من داد

+

گفت و گوی همسر شهید با پسر حدودا هشت نه ساله اش

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

سرم رو از سجده بر داشتم

دیدم روبروم نشسته، دو تا دستش رو هم گذاشته زیر چونه اش و به من زل می زنه

سلام دادم و پرسیدم چی شد

گفت میشه دستتون رو بدید ببوسم

گفتم این منم که باید پای تو رو ببوسم

پرسید چرا مادر

گفتم به خاطر سلاحی که به دوش شماست ما نماز می خونیم و قرآن در بینمون احیا شده

ادامه در پست بعد...

پی نوشت:

داریم چنین مکالمه مادر و فرزندی ای...؟

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

...من هم تصمیم گرفتم مثل او راهی جبهه بشوم(ادامه از پست قبل) توی منطقه وارد بیمارستانی شدم که رزمنده ۱۴، ۱۵ ساله ای خیلی بی تابی می کرد و مادرش رو صدا می کرد به من گفتند نقش مادرشو بازی کن شاید آروم شه... هر کاری از دستم بر می اوند انجام میدادم تا اینکه یه روز علی بهم گفت مادر این کارا به نظرت ریا نیست؟ خیلی جا خوردم گفتم چطور تو که میای می جنگی نمیگی ریاست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

همیشه می گفت کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه

بار آخری که رفت سوریه خیلی اذیتش کردن و انگار باهاش چپ افتاده بودن

پرسیدم حالا که نمیذارن بری چیکار می کنی

گفت کار خوبه خدا درست کنه ....

خدا این قدر خوب کارشو درست کرد که توی همین سفر به لقای او رسید

امروز یه کاری رو که همه سنگ می نداختن خدا درست کرد یاد رضا افتادم

هدیه خوبی به یادگار گذاشت از خودش

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

صفحه بندی